تبليغاتX
یاداشت های یک مرده

اين روز ها ادم احساس ميكنم كه چه خوب شد مردم. واقعا بايد به حال بعضي ها متاسف بود و تاسف خورد. يعني من خيال مي كردم ادم احمقي هستم و بدبخت كه به اين زودي مردم اما نه حالا ميفهمم كه نه از من بدبخت تر هم وجود داره.

چند روز پيش سر قبر همون پسره كه تازه مرده بود يك دختري نشسته بود داشت گريه مي كرد.

منم كنجكاو كه برم ببينم چي داره ميگه و براي چي گريه ميكنه.

رفتم بالاي سرش و وايسادم . اول خوب گريه كرد وقتي اروم شد شروع كرد با اون پسره كه همون عشقش بود انگار بهش نرسيده بود در و دل كردن.

دختر: سلام عجيجم خوفي. املوز پنشمبه ست. تو نيستي كه. منم تنهام. كاشكي بودي عجيجم.

حالا اونجا خوفه. دلم واست تنگوليده. چلرا لفتي. عجيجم. خروسم . خروس عجيجم.

خوب من كه هيچي نفهميدم. ولي فكر كنم خيلي عشقشون تند و اتشي بود . چون هفته بعدش يك اتفاق ديگه افتاد.

همون خانومه با يك اقايي اومدن سر قبر. من رفتم ببينم چه خبره. رفتم كنارشون. دختره كلي ارايش كرده بودو اون پسره هم تيپ زده بود به قول دختره خفن.

دختر سر قبر پسره نشستو گفت:

دختر: سلام عجيج خوفي. اومد برايت يك چيز تعريف كنم.  اين اقا خروسه جيگر جديدمه. مثل تو كه جيگر من بودي و خروسم. اين هم اقا خروسه جديد منه. عجيجم

من ديگه نموندم. گفتم موندن اينجا فايده نداره چون من از حرفاي اونا هيچي سر در نيوردمو نفهميدم چي ميگن.

حالا خوب من مردم و گير همچين ادمي نيفتادم. خدا را شكر كه مرد هام.



چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 |

خوب روزها داره مثل برق و باد ميگذره. اما براي من هيچ اتفاق خاصي نيفتاده من تو گور خودم هستم و دارم انتظار ميكشم.

سال جديد و اتفاقات جديد. خوب اينه ديگه. سال سال خوبي هست. شكوفا شدن و اين چيزها. البته به من ربطي نداره من فقط اينا رو وقتي ميان سر قبرم ميفهمم. همش هم اين باباي ما اين حرفا رو ميزنه. بيچاره سني ازش گذشته ولي خوب ديگه دلش خوشه. مي خواد يكاري كنه اما نميتونه. اهل حرف زدنه عمل نداره. مثل  بقيه ادما ميمونه. من كه مردم . كاري نمي تونم بكنم. البته ننه مون اذيت كه ميكرديم ميگفت داغت به دلم بمونه. اخرشم كار خودشو كرد و داغ ما به دلش موند. فقط نمي دونم چطور.

همش تقصير اين ننه بابا هاست ديگه . زوري يك كاري مي كنند و بعدش پشيمون ميشن و هي فحش مي دن به خودشون كه چرا اينكارو كردن. هر چي هم ميگي بهشون چرا اين كارو كردين ميگن دست خودمون نبود . ما مثل همه . اره ديگه. دست خودشون نبود كه.اشتباهي شد. ولش كن حرف بي خوده گفتن حرفي كه همه مي دونن. چيه.

اره. ديروز يكي مرده بود. اونم مثل خودسني نداشت. عجب قيامتي بود. فكر كنم از اون ادم هاي كله گنده بود. من نديده بودمش. سر قبر خودش بود. من از پشت سر نگاهش مي كردم. هي مي خواست بگه من زندهام اما كسي صداشو نمي شنيد. بيچاره. مثل خود من . وقتي مردم هر چي مي گفتم بابا من سالم هستم بي خيال شيد. ولي هيچ كس گوش نمي داد. انگار همه كر شده بودند و كور. كاريش نميشه كرد. همه همينطورن. كر و كور. هر چي هم داد بزني بگي بابا كمك منو خاك نكنين من چال نكنيد هيچ كس گوشش بدهكار اين نيست كه چي ميگي. فقط الكي برات دل ميسوزونن. اينم يك بدبختي ما ايراني ها. حالا شانس اوردم خارج نيستم و گرنه ميزاشتنمون تو تابوت چوبي و با ميخ محكمش مي كردن.

اره ديگه. برم تو گور خودم. يكم بخوابم شايد كمي فهميدم جريان چيه.!!



سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 |

عيد و عيدي چه زود ميگزره. مثل عمر من كه زود گذشت.و نفهميدم چي شد. همه همين طور هستن. تا ميای بجنبنی ميبيني عمرت مثل برق و باد رفته و بايد اماده مردن بشي. منم مردم مثل همه كه ميميرن. مثل يك اتفاق ميمونه مردن اتفاقي كه حتما ميفته . واين اتفاق براي من افتاد. دليلش رو نمي دونم ولي خودم مقصر بودم تو مردن خودم.

دوباره ياد اون دخترك ميوفتم چقدر قيافه اش براي من اشنا بود. تو گور دارم فكر ميكنم كه اونو كجا ديدم. ولي انگار مغزم كار نميكنه.

امروز سر قبرم شلوغ بود همه داشتن حرف ميزدندبابا با دايي درمورد يك چيزايي حرف ميزدند. جشن اتمي.

جشن اتمي چيه. بابا توضيح ميداد و من مي فهميدم كه جشن اتمي چيه. بابا ميگفت اگه بشه شايد جنگ بشه.

جنگ. جنگي كه حاصل حماقت هاي ماست . جنگي كه همه بايد بميرم. البته من كه مردم ترسي از مردن ندارم يعني تجربه اش كردم . ولي بقيه كه مردن و خيال ميكنند كه زنده اند. و مي ترسند از مرگ و از جنگ. نمي دونم چرا همش بدبختي ها مال ماست البته مقصرخودمونيم حماقت از خودمونه و چوب حماقتمون رو بايد بخوريم. ديگه حال و حوصله حرف هاي بابا رو نداشتم كه جنگ ميشه يا نميشه. حق ماست يا حقمون نيست. خسته ام خسته بايد برم تو گورم به دور از هياهوي اين همه ادم كه همه  هياهوشون براي هيچه.برای هیچ...



سه شنبه بیستم فروردین 1387 |

آری من نمی دانم آن دخترک کیست که اینک بر بالای گور من ایستاده . می نشیند دستان ظریفش را بر خاک گور من می گزارد و لبانش آرام تکان می خورد. گویی زیر لب وردی را می خواند. من نگاهش می کنم . بیشتر نگاهش می کنم و کمتر چیزی را در میابم. دخترک از روی گور من بر می خیزد. نگاهی به گور سرد من می کند و می رود. و من نظار گر دور گشتن او هستم.

بوی تازه شدن در من پیچیده است. از گور خویش بیرون می ایم. آری بهار می اید با تمام زیبایش. آن روز ها چقدر بهار را دوست داشتم. روز های آخر اسفند بهترین روز های بود که من کودکی بودم و هیچ از بازی های روزگار نمی دانستم. سرسبزی زمین و فکر تعطیلی مدرسه بهترین هدیه بهار بود برای من. آه که شیرین بود و چه کوتاه.

سفره هفت سین و جمع شدن تمام خانواده دور سفره و منتظر شدن برای آخرین چرخش زمین به دور خورشید و صدای توپ و شروع سال تازه...

و بعد گفتن : عیدتون مبارک ... سال نو مبارک

و گرفتن عیدی.....



چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 |

همه گور مرا ترک کرند و من دوباره خوشحالم که همه رفته اند و من تنها شدهام.

 وقتی احساس مردن می کنم که همه بر سر گور من جمع باشند و شروع به گفتن

 دروغ های خنده دارشان می کنند. اما حالا که رفته اند من حس خوب زندگی دارم.

 پیر مرد همچنان به دور ها خیره شده است و انتظار می کشد. دخترک هم ارام ارام

 دارد به سوی من می اید. چقدر برایم این دخترک اشناست. من فکر می کنم تا

شاید این دخترک را بشناسم. دستانم را جلوی چشمانم گرفته ام و منتظرم ...

 منتظرم که او را بشناسم. اما افسوس که این مغز من یارا نمی کند مرا. دستانم را بر

 می دارم از جلوی چشمانم. سفید مانتوی یک زن که باد در او می پیچد بر جلوی

چشمانم ظاهر می شود. سر را بلند می کنم. اری همان دخترک بر بالای سر من

 ایستاده است. و ارام اشک می ریزد. باز فکر می کنم ولی یادم نی اید که او

کیست....و این ندانستن مرا زجر می دهد.



چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 |

امروز همه بر سر گور من هستند. هر کس چیزی می گوید و من نیز در کنار گور خویش نشسته ام و آنان را نظاره می کنم. هرکس چیزی می گوید . بهتر بگویم هر کس دروغی خنده دار می گوید. همه ازمن می گویند و از اینکه چه زود مرده ام اما هیچ کس فکر نمی کند که آنروز که بودم چرا هیچ کس برای من دل نسوزاند. چرا مرا تنها گذاشتند. نگاهم را می چر خانم تا دیگر روی آن مردگان را نبینم که در عین مردگی به زندگی خویش چنگ انداخته اند و مرگ با هزار نکبت و بدبختی باید زندگی را از آنان بگیرد.

سر می چر خانم. کمی دور تر از من بر سر گور پیر مردی که او هم مثل من تنهاست  دخترکی ایستاده.  چقدر آن دخترک برایم آشناست . او را کجا دیده ام. هر چه فکر می کنم کمتر به نتیجه میرسم.  در کنار دخترک همان پیرمرد تنهاست که همیشه بر سر گور خویش به انتظار نشسته است و انتظارش هیچ وقت پایانی ندارد. اه که من هم چقدر از این انتظار دلگیرم و خسته. انتظار مرا خسته می کند. و همین انتظار بود که مرا به سوی گور کشاند.



چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 |
من در گور خویش احساس راحتی می کنم هر چند همه برای مندل می سوزانند

و می گویند حیف که چه زود مرد اما من خوشحالم زیرا من دیگر دو رویی این زندگان

زندگی پرست را نمی بینم و در نمناکی و سردی گور خویش خوابیده ام و خواب های

شیرین از زندگی خویش میبینم. آری من باخته ام یک بازنده که زندگی اش را باخت.

اما ناراحت نیستم من شادم و این یعنی زندگی



سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 |

حسرت زندگی بر دل من مانده است. چه زود من وداع کردم با زندگی. این قصه تکراری زندگی من و توست. این مردگی کردن های من و توست در حالی که هنوز زنده ایم و نفس می کشیم. اما چه سود.چه نفس کشیدنی چه زندگی. همه ما پناه برده ایم به تاریکی گور خویش. و این یعنی مردگی در عین زندگی. ما همه تنهاییم با اینکه هزاران نفر در کنار من و تو هست اما دریغ از یک نفر که با منو تو بنشیند و حرفی بزند. همه ما تنهاییم ولی به خیال خویش تنهانیستم . هرکس می اید و سلامی می کند در پشت چشمانش فریبی هست که من و تو متوجه آن نیرنگ نمی شویم و ما به آسانی می گوییم سلام و این شروع ماجرایی تلخ است برای فریبی ساده و تنها شدن من وتو و راهی گور تنهایی خویش شویم و به انتظار بنشینیم در گور خویش.



دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 |

من مرده ام. سال هاست که مرده ام. زندگی شروعی تلخ داشت ومرگ شروعی شیرین.

این عبوری است از من تا من.

من مرده ای هستم که در گور سرد خویش هر روز خواب زندگی می بینم. زندگی که از آن هیچ نفهمیدم. اه دریغ از من که همه عمر را در حسرت سپری کردم و همه روز در انتظار. این انتظار بود که مرا کشت.

من در گور هم در انتظارم. انتظاری که هیچ وقت پایان ندارد. آری به انتظار هستم شاید آنها بیایند و بگویند در زندگی چه کردی ؟

و من بگویم در زندگی هیچ نکردم ، هیچ نخوردم جز حسرت و دریغ. آری این تمام زندگی من است. زندگی مرده ای در گور. شاید روزی ... شاید....

نه ... من شاید دیگر در کارم نیست. من این همه حسرت را خواهم گفت. این همه درد را و این انتظار طولانی را. آری خواهم گفت



یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 |